قاصدک راز مرا به باران برسان....
از وقتی که من هم چتر به دست گرفتم باران با من هم غریبه شد....
از امروز پشت پنجره نشستن و گوش دادن به نت صدای قمیشی و خوردن نسکافه ی سرد برایم بی مزه است....
دیروز دخترک های بی چتر دورم حلقه زدن.... چتر مرا به رنگ بی چتری خودشان در آوردن و من هم بی چتر و بی آبرو شدم...
... و امروز از آن همه همهمه فقط خاطراتی به رنگ هیچ و پوچ و به وسعت خالی برایم مانده است.
قسم به آسمانی که شاهد من و اطرافیانم است دیگر به هیچ کدامتان ایمان ندارم....
اینجا جایی ست که حتی معلم هم از دست............. آه
آه ای زندگی بی ستم. ای خار بی درد.... ای دخترک های بی آبرو
....